شاید من همه چیز را به دست فراموشی سپرده ام ...

بویی از امروز نمی داد؛ صفای دیروزی ها را داشت. از حرف زدنش گرفته که پاییز را با اندک تغییری پُیز1 (poyez) و بهار را با اضافه کردن "ه" بهاره می خواند تا نام ماههای عجیب و غریبش که گویی برایمان گنگ بود؛ تنها ماه نام آشنایش برایمان نوروز بود، امام سر از عقرب و دو دو و مردال2 و ... در نمی آوردیم و فقط محو شنیدن داستانهایش شده بودیم. با عمو نوروز اشتباهش نگیرید، با صفاتر از او نباشد صفایش کمتر از نوروز نقال قصه های رستم نبود.

از قدیم می گفت و کدخدای ده؛ از یکدلی می گفت و یکرنگی محل. گاهی از دمباز3 (dombaz) گاهی از دو4 (dow) و نهره5 (nehre) زنان. شاید خسته بود از خوردن این نان های ماشینی و دلش برای مشتک6 (moshtak) تنگ شده بود با آن دندان های تمام شده اش، اما خستگی اش ناشی از چیز دیگری بود که فقط خود می دانست. هر چه بود سخنان گرمای خاصی داشت و مثل گرمای اجاقی در زمستان مخاطب را به خود جلب می کرد.

تمام کلامش ساده بود و گیرا، از عشق می گفت و آخر حرفهایش هم تشویق ما به باید ها و دوری از نباید ها بود.

---------------------------------------------------------------------------------------------

1. پاییز   2. نام سه مـــاه از ماهــــهای ســال     3. میوه درخت خرما در اوایل فصل رطب

4. دوغ    5. وسیله ای برای درست کردن دوغ      6. نــام نوعـــــی نـــــــان محلـــــــــــی

/ 1 نظر / 21 بازدید
مجتبی

ز فصل دودو و نهره رسیدن بیو عقرب که دمبازسر دریدن