معلم و دانش آموز

خط کشی آوردم،
 
درهوا چرخاندم...

 چشم ها در پی چوب،
 
 
هرطرف می غلطید
 
 
مشق ها را بگذارید جلو،
 
زود، معطل نکنید !
 
اولی کامل بود،
 دومی بدخط بو
بر سرش داد زدم...
 
سومی می لرزید...
 
خوب، گیر آوردم !!!
 
 
صیـــــــــــــــــــد در دام افتاد
  
و به چنگ آمد زود...
 
دفتر مشق حسن گم شده بود
 
این طرف،
 
 
آنطرف، نیمکتش را می گشت
 
تو کجایی بچه؟؟؟
 
بله آقا، اینجا
 
همچنان می لرزید...
 
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
 
" به خدا دفتر من گم شده آقا،
 
همه شاهد هستند"
 
 
” ما نوشتیم آقا ”
 
بازکن دستت را...
 
 
خط کشم بالا رفت،
 
 خواستم برکف دستش بزنم
 
او تقلا می کرد
 
چون نگاهش کردم
 
ناله سختی کرد...
 
گوشه ی صورت او قرمز شد
 
هق هقی کردو سپس ساکت شد...
 
همچنان می گریید...
 
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
 
زیر یک میز،کنار دیوار،

دفتری پیدا کرد ……
  
گفت : آقا ایناهاش،

دفتر مشق حسن
 
چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
 غرق در شرم و خجالت گشتم
 
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
 
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..

صبح فردا دیــــــــــــــدم
 
که حسن با پدرش،و یکی مرد دگر
 
سوی من می آیند...
 
خجل و دل نگران،
/ 3 نظر / 3 بازدید
صادق بحراني

جالب بود عالي بود واقعا زيبا و كامل بود ----خسته نباشيد

تيچر...روزنه

جالب بود... ميشه بگين شاعرش كيه؟! خيلي جالب بود... موفق باشيم...[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

علی

دروغ گوشاعراین شعرآقای سیدجلال موسوی زاده است.