من هم این جور عشق را دیده ام اما از نوع دیگر...

سالها پیش مادر پیری را در روستا به تماشا نشسته بودم و خیره خیره او را می پاییدم. راه رفتنش بویی از زندگی نمی داد شاید سالیان آخر عمرش را سپری می کرد اما موضوع جالبی که نظرم را جلب کرد جوانی بود که دوان دوان خود را به او رساند، پسرش بود و با اصرار او را کوله کرد. ابتدا زن قبول نمی کرد و به پسرش می گفت خسته می شوی ولی جواب مرد از دلسوزی پیرزن برایم جالب بود. مرد گفت: سالها تو مرا بغل کرده حالا هم شده نوبت من. بگذار شاید ذره ای از محبت هایت را جبران کنم.

حالا نه پیرزن است و نه پسرش که در میانسالی هم آغوش خاک شد... و شاید این باشد مصداق آن جمله معروف که می گویند: خداوند گلچین است ... 

/ 0 نظر / 23 بازدید