نويسندگان

 

 

امروز صبح پاییز خانم با ماشین نارنجی اش از راه رسید و شروع کرد به بوق زدن …. خورشید که خواب خواب بود  با صدای بوق از جا پرید و داد زد چه خبره؟ پاییز خانم گفت : « پاشو  تنبل خان، مگه نمی بینی من اومدم چرا  خودت را نشان نمیدهی ؟  یه عالمه کار داریم .» خورشید جواب داد : « تازه از دست آقای تابستان راحت شده بودم حالا تو آمدی سراغ من؟ مزاحم نشو می خوام بخوابم.»  پاییز خانم صدایش رابالا برد:« بچه‌ها  یادشان رفته به مدرسه بروند پاشو آن‌ها را قلقلک بده  تا بیدارشوند . » خورشید خمیازه صداداری کشید :« خسته ام خوابم می آید . » پاییز خانم عصبانی شد :« خواب بس است ! آقای مدرسه پیام داده بچه ها را امروز به موقع برسانید یک جشن عالی داریم. بلوتوثت را روشن کن بفرستم برات.» خورشید بی حوصله چشم‌هایش را باز کرد . در چشمه‌ی ابر صورتش را شست و موهایش را شانه کشید. وسط آسمان ایستاد و به خانه‌ها نور پاشید .
یکی یکی بچه‌ها را بیدار کرد. مواظب بود کسی جا نماند. بچه ها چشمشان را که باز کردند ماشین نارنجی پاییز خانم را منتطر دیدند . روز اول فصل پاییز بود . پاییز خانم آمده بود تا بچه‌ها را پیش آقا و خانم مدرسه ببرد . چند ماهی می‌شد که آن ها دلتنگ بازی و شادی ودرس  یک عالمه بچه بودند. بچه‌ها سوار بر ماشین نارنجی پاییز خانم به جشن آغاز مدرسه‌ها می‌رفتند . قلب آقا و خانم مدرسه هم  با صدای  آن‌ها قشنگ وقشنگ‌ترمی‌تپید .


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها: داستان کوتاه , داستان کوتاه عاشقانه , تصاویر زیبا از پاییز
[ یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ] [ کلات ]

.: Weblog Themes By kalat :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ جهت معرفی روستای کلات طراحی شده است. نام این روستا در زبان فارسی به صورت Kalat نوشته و خوانده می شود ولی در بین افرادی که به لهجه دشتیاتی تکلم دارند به دلیل تبدیل تمام حروف فتحه دار به کسره به صورت Kelat خوانده می شود.
امکانات وب

دانلود سینه زنی بوشهری روستای کلات (تصویری)

متن نوحه و واحد بوشهری

شروه




در اين وبلاگ
در كل اينترنت

RSS Feed