نويسندگان

اشعاری در مدح حضرت علی اکبر (ع)

بر سر تربت لیلا نبرید نام علی

بگذارید جوان مرده قراری گیرد

نوجوان مرده خبر از دل لیلا دارد

به خدا مادر اکبر چه سحرها دارد

هجده ساله جوان هرکه از او کشته شده

خبر از درد دل حضرت لیلا دارد

به گمانت نرسد مرگ جوان آسان است

هرکه خون گریه کند بهر جوان جا دارد

چون شب جمعه شود مادر هر مرده جوان

بر سر قبر جوان ناله و غوغا دارد

*****


آه از آن روزی که غم در کربلا برپاستی

هم زمین نینوا و روز عاشوراستی

یکطرف اشرار کوفه وان دگر سلطان دین

بهر یک مظلوم و بیکس شورش و غوغاستی

انقلابیون بکردند انجمن در کربلا

در سردین و حقیقت ؟ وه عجب دعواستی

خاندان هل اتی و عترت طه بدند

در کنار آب دریا ، لیک قحط ماستی

شد یکایک یاور و یارش شهید

نک مصیبت بود اعظم محشر کبراستی

نوبت میدان چو بر شهزادة اعظم رسید

در حریم کبریا فریاد واویلا ستی

آن جوانیکه ببودش مظهر ختم رسل

بر عقابش شد سوار و عازم هیجاستی

در شجاعت وارث حیدر بد و شبه نبی

مرتضی صولت ولی چون مصطفاسیماستی

من نمیگویم که مادر داشته در کربلا

حالت نزع روان گر بودیش پیداستی

بانوان و دختران اندر پیش مویه کنان

از سرادق گشته بیرون محنت عظماستی

واعلیا وا حسینا لرزه بر افلاک زد

داد از آن ساعت چه گویم یا چسان برپاستی

آمدش آن شیرزاده شیر دل بر کارزار

گوئیا در جنگ خیبر چون علی باجاستی

معنی اسلام و ایمان مظهر ختم مآب

شد معرف بر خودش با این میان گویاستی

من زخورشید امامت زهرة تابنده­ام

باب من شیر خدا و مام من زهراستی

من گشودم بال و پر بر اوج همت می پرم

هر که خواهد رزم سازم هر که زرم آراستی

من علّی بن حسینم پور شاه لافتی

صاحب صمصام حیدر آنکه بی پرواستی

مرد و نامردی بباید پیش مردان آزمود

پیش من آید هر آنکس بامنش همتاستی

کرد مهمیزی اشاره بر عقابش شد خرام

جست خیزی کرد چون پرکار وهم داناستی

نقطه زد با نوک نیزه بر زمین پر کار وار

دورزد آن نقطه را ، چون نارس داناستی

صولت و سهم و صلابت در قلوب دشمنان

از چنین جولان میدان ظاهر و پیداستی

کسی نیارستی قدم بر کار زار وی

نهد هر که از نام آوران پیر یا برناستی

پنجة مردانه بر شمشیر آتشبار زد

چشم دشمن گوئیا بر صاعقه بیناستی

مرکب از راکب بماند و سرزتنها شد جدا

دستها بی جسم و پیکر بی سرو بی پاستی

راکب و و مرکب دو نیم و شد پیاده از نظام

پهلوانان زهره چاک از وحشت و پرواستی

ضرب شست حیدری از زور بازو شد عیان

آن سپاهیرا تو گفتی بیکران دریاستی

بر صفوف میمنه زد خویشتن را بیهراس

الحذر از دشمنان بر گنبد میناسیت

زد بجان دشمن آتش خرمن هستی بسوخت

دام مرگ افتاد هر کس خود زجا برخاستی

شد ز ترتیب و نظام آن لشگر سفیانیان

گرچه خواهان جلال و عزت دنیاستی

از کمین ناگاه جسته منقذ بیداد گر

گوئیا معنی بر آن شق القمر برخاستی

سروقدش خم شده آماج زخم تیر شد

صورت گلنار وی چون سوسن و رعناستی

تیر باران کرد دشمن تیر بر حلقش نشست

ارغوان از خون خود جسم و تن زیباستی

نوکرم من چون بدربار شه کرب و بلا

ناجیانم مقصدم دنیا و هم عقباستی

 

 

2

اگر چه دیده‌ام از هجر تو پر از گهر گردد

میا چو خنده دشمن به جانم نیشتر گردد

بمان در خیمه اما گریه کمتر کن به جان من

مبادا عمه‌ام زینب ز مرگم باخبر گردد

نمی‌خواهم تو باشی بر سرم هنگام جان دادن

که ترسم درد داغ من برایت بیشتر گردد

سرت بادا سلامت ای سحاب آرزو بابا

اگر مرغی چو من بشکسته سر بی‌بال وپر گردد

گمانم عمه‌ام می‌آید ز جا برخیز و یاری کن

که چشمم را ببندی تا نبینم خون جگر گردد

تو ابراهیمی و من هم ذبیح تو ولی دیگر

گمانم نیست برخیزد که سوی خیمه‌ برگردد

زجا برخیز و بنشین پیش پاره پاره جسم من

که ترسم باعث مرگ پدر داغ پسر گردد

 

3

ای تازه جوان اکبر نوخط پسر من

صد پاره بدن جسم تو پیش نظر من

ای نوگل آفت زدة دهر پس از تو

ای کاش نیفتد بگلستان گذر من

شد حاصل من چشم تری و لب خشکی

از داغ غم تست همین خشگ تر من

تا باد خزان زرد گل روی ترا کرد

سرخ است رخ زرد بخون جگر من

ای خفته بخون با تن صد چاک تو در خاک

رفته زغم هجر تو نور از بصر من

لب باز کن و با پدر خود سخنی گوی

هین محتضرم ای پسر محتضر من

من بیدل و افتاده ز پا سر نعشت

تا باز چه آرد غم مرگت بسر من

منصوری از این نغمة منصوری جانسوز

آتش زده بر خشگ و تر این مختصر من

 

4

اى طلعت زیباى تو، عکس جمال لم یزل

وى غره غراى تو، ائینه حسن ازل

روح ور وان عالمى ، جان نبى خاتمى

طاووس آل هاشمى ، ناموس حق ، عزوجل

در صولت و دل حیدرى ، ز انروز على اکبرى

در صف هیجا صفدرى ، وى دوحه علم و عمل

اى تشنه بحر وصال ، سرچشمه فیض و کمال

سر شار عشق لایزال ، سرمست شوق لم یزل

اى سرو ازاد پدر، اى شاخ شمشاد پدر

نا کام و ناشاد پدر، اى نو نهال بى بدل

اى شاه اقلیم صفا، سرباز میدان وفا

بادا على الدنیا العفا، بعد از تو اى میراجل

زینب شده مفتون تو، اغشته اندر خون تو

لیلا زغم مجنون تو، سر گشته سهل و جبل

 

5

ای کان ادب چو نشده خودباختة تو

شمشیر غمت را برخم آختة تو

مثل دل بیچارة من ای گل زیبا

صدپاره بهر جا ورق انداختة تو

مانند قفس بود جهان بر تو عزیزم

از این قفس تنگ برون تاختة تو

در حالت پیری تو مرا ترک نمودی

این قد چو سروت که چمن ساختة تو

بر آتش غم روز ازل پر زده­ام من

پروانه صفت سوختم و خواستة تو

بهتر نگرم روی تو زیبا شده بازم

برروی دلم وه که چه آراستة تو

دیگر نتوانم ببرم عمر بپایان

این ماندة عمر بغمت کاستة تو

بر این پدر پیر نشاید که بنازی

بازآ بسخن گو به که پرداختة تو

با خاک تو یکسان شدة ایمه تابان

زان بیدق حق بر فلک افراشتة تو

دیوانه غزل گو زغم شاه شهیدان

بر قبر حسین همچو که دلباختة تو

 

6

ای کوکب همیشه خیمه ، سفر مکن

باشد برو ، ولی جگرم را خبر مکن

این قامت تو ، پیر شُدم تا بزرگ شد

دیگر به جان ِ عمّه مرا پیر تر مکن

جائی زمین بیفت، که عمّه نبیند ات

این خواهر ِ غریب مرا ، خون جگر مکن

از من مخواه ! جمع کنم پیکر تو را

هرگز چنین معامله ای با پدر مکن

 

7

ای نور خاندان نبوت جمال تو

ای فخر دودمان امامت کمال تو

ای اشبه تمام خلایق بخلق و خلق

بر خاتم نبوت و حسن خصال تو

ای معدن فتوت و سرچشمة ادب

هرگز ندیده دهر کسی بر مثال تو

تو شمع خاندان جلیل امامتی

ای نخانه غرق غم شده اندرزوال تو

افسوس در جوانی و اندر کمان حسن

پژمرده گشت گلشن و باغ جمال تو

لعن خدا به منقذ پست و پلید باد

کزضرب با عمود نگون کرد حال تو

اندر جحیم تا به ابد باددر عذاب

آنشوم و نانجیب که بشکست بال تو

بعد از تو اف بدنیای دون باد

گفت از ته دلش پدر با جلال تو

نعش ترا چگونه برد سوی خیمه گاه

با آه و ناله این پدر پرملال تو

اندر مصیبت تو زمین و زمان گریست

حکمت فدای خاک قدوم و نعال تو

 

8

تا کفن بر قد وبالای رسایت کردم

سوختم وز دل و پر درد دعایت کردم

آخرین توشه ام از عمر تو این بود علی

که غم انگیز نگاهی زقفایت کردم

توزمن آب طلب کردی ومن سوزی

که چرا تشنه لب از خویش جدایت کردم

گر کمی آب نبودم که رسانم به لبت

داشتم اشکی و ایثار به پایت کردم

نگشودی لب خود هر چه ترا بوسیدم

نشنیدم سخنیهر چه صدایت کردم

پدرت را نبود بعد تو امید حیات

جان من بودی و تقدیم خدایت کردم

یارب این دشت بلا این من و این اکبر من

هر چه را داشتم ای دوست فدایت کردم

آن خلیلم که ذبیحم نکند فدیه قبول

وین ذبیحی است که قربان به منایت کردم

ای مؤید چو ترا بنده مخلص دیدم

دگر از بندگی غیر رهایت کردم

مؤید

 

9

تا که از کف پسرى تازه جوان داد حسین

عالمى را ز غم خویش تکان داد حسین

تا که گلبوسه ز لب هاى پسر چید لبش

قدرت عاطفه خویش نشان داد حسین

تا که خاموش شد از زمزمه «یا وَلَدى»

عشق فریاد برآورد که جان داد حسین

جذبه عشق بنازم که پس از داغ جوان

حکمت صبر نشان بر همگان داد حسین

گفت بر هاشمیون نعش على را ببرند

کز غم داغ پسر تاب و توان داد حسین

نقد جان داد و به حق جان جهان را بخرید

در کف خلق جهان خط امان داد حسین

 

10

چون به میدان زحرم اکبر رفت

دل زجان شست و سوی دلبر رفت

روح از جسم حرم یکسر رفت

همه گفتند که پیغمبر رفت

زان طرف مرگ به استغبالش

ین طرف جان حسین دنبالش

گفت ای سرو قد دلجویت

لیله قدر پدر گیسویت

ای رخت ماه و هلال ابرویت

صبر کن سیر ببینم رویت

هم کنم خوب تماشای تو را

هم ببینم قدو بالای تو را

ای جگر گوشه من ای پسرم

هیچ دانی که چه آری بسرم

مرو اینگونه شتابان ز برم

لختی آهسته من آخر پدرم

من نگویم مرو ای ماه برو

لیک قدری بر من راه برو

پدر ایستاده و می کرد نظر

جانب مرگ پسر راهسپر

همچنان سوی سما دست پدر

تا بگوش آمدش آوای پسر

رنگ خود باخت ز بانگ پسرش

زانکه دانست چه آمد به سرش

 

11

چون تو ای لاله در این دشت گلی پرپر نیست

واز این پیر جوانمرده کمانی تر نیست

دست و پایی نفسی نیمه نگاهی اهی

غیر خونابه مگر ناله در این حنجر نیست

در کنار تو ام و باز به خود می گویم

نه حسین، این تن پوشیده به خون اکبر نیست

هر کجا دست کشیدم زتنت گشت جدا

از من اغوش پر و از تو تنی دیگر نیست

دیدنی گشته اگر دست و سر سینه تو

دیدنی تر زمن و خنده آن لشگر نیست

استخوانهای تو پشت پدر هر دو شکست

باز هم شکر کنار من و تو مادر نیست                                                                حسن لطفی

 

12

چه شبها را ببالینت پسرجان تا سحر کردم

بصد امید اندر دل به آینده نظر کردم

بگلزار حیاتم چون تو سرویرا همی دیدم

سرودم نغمة شادی و غم از سر بدر کردم

بدل گفتم که دامادت کنم زینت خود بندم

زخونت جان مادر زینت اندر موی سر کردم

تو نشکفته هنوز ای نوگل لیلی خزان گشتی

منم چون بلبل سرگشته سر در زیرپر کردم

بمرگت عزتم رفت و اسیر کوفیان گشتم

بجای جامة دامادیت نیلی بسر کردم

چو مرغی آشیانم سوخته نومید سرگردان

دودست اندر بغل در این بیابان ناله سر کردم

فلک زد پشت پائی بر بساطم در بدر گشتم

بیا شبهای مادر بین که بیتو چون سحر کردم

بیاد غنچة پژمرده­ام هر جا گلی دیدم

بجای اشک از دیده روان خون جگر کردم

 

13

خاک سیه رو منه ای گل زیبای من

دیدن جان دادنت برده شکیبای من

با تو سزاوار نیست نزد پدر خواب خوش

خیز و تماشا نما حالت سیمای من

رحم کن ای روح من دیدة خود بازکن

جای تو من جان دهم تو بنشین جای من

این دل رنجور را با سخنی زنده کن

تا بتواند رود سوی خیم پای من

چون تو زنی دست و پا جان من آید بلب

آمده صیاد تو دید و تماشای من

بعد از تو ای جان من خاک سر این جهان

لحظة آخر شود عمر غم افرای من

روز مرا تار شد تیره شده دیده ام

کاش نیاید دگر روز شب آسای من

دل بر بوده زمن بی پسرم کرده­اند

لیک شود شعله­ور آتش سودای من

در خور شوق وصال هستی خود داده­ام

از تن و از جان خویش نیست چوپروای من

میروی آهسته رو تا بتو ملحق شوم

طول دهد تا بحشر شیون و غوغای من

گفته دیوانه را باد برد حضرتش

تا بشود دادرس محشر کبرای من

 

14

در دلش جلوه امید بتافت

با دو صد شوق بسویش بشتافت

گفت ای چشم و چراغ دل من

رفت بر باد دگر حاصل من

در دلم نیست دگر نور امید

شوق و امید زمن دست کشید

با به من بانگ تو در خیمه رسید

دید زینب ز رخم رنگ پرید

آمدم با چه شتابی سویت

خواستم زنده ببینم رویت

سپه کوفه همه آماده

به تماشای پدر ایستاده

شه روی نعش پسر افتاده

همه گفتند حسین جان داده

بی گمان جان پدر بر لب بود

آنکه جان داد بدو زینب بود

15

دلبردة من عاشق شیدا شدة تو

پوشیده کفن باز چه زیبا شدة تو

از دیده مروجان من این دل شده ویران

من تشنة تو آبحیاتی تو لب عطشان

جز آه نمانده است در این سینه سوزان

با دیدة من بین که چه غوغا شدة تو

آهسته برو تا که کنم سیر نگاهی

من راضیم از رنج و بلا هر چه توخواهی

از پای تو بوسم بدلم ده تو پناهی

در راه بلا رهبر لیلا شدة تو

دل از همه کس من که بریدم بتو بستم

بعد از تو اسیرم بشود بند بدستم

از دوری تو ناله کنم تا که من هستم

با خون دلم دلبر رعنا شدة تو

یک لحظه بمن گوش بکن باب مرادم

از بسکه شدم حول سخن رفته زیادم

حالم تو ببین مرتعش از سوز نهانم

بیند کفنت دیده غم افزا شدة تو

کردی تو قیامت بمن ای نرگس شهلا

محشر شده از دوری تو خاطر لیلا

تعجیل مکن کرده دلم روی تو یغما

ای محشر من چونشده برپا شدة تو

 

16

رسم است که چون مرد زکس تازه جوانی

گویند بمرگش که بقا باد پدر را

چون بر سر نعش پسر آید پدر پیر

باگریه در آغوش کشد نعش پسر را

از داغ پسر تا نکند چاک گریبان

گیرند همه دستش و پوشند نظر را

آن یک بنوازش که مکن ناله و افغان

وین یک بتسلی که مزن صورت و سر را

یک دوست بگیرد ز وفا بازوی او را

وان دوست همی پاک کند اشک بصر را

تا آنکه فراموش کند این غم جانسوز

بندند برایش ز وفا بار سفر را

در حیرتم آندم که حسین با دل پرخون

بر جسم پسر داشت زغم دیدة تر را

کی داد بر او تسلیت از مرگ جوانش

میریخت چو از دیده فرو خون جگر را

 

17

زبس دارم شوق سرکوی علی اکبر

دهم جان از صبا گر بشنوم بوی علی اکبر

باید کاکل و گیسوی مشگین پریشانش

دلی دارم زغم آغشته چون موی علی اکبر

هلال آسا زبار غم کمان شد قامت لیلی

چو از شمشیر کین بشکافت ابروی علی اکبر

بجز نوک سنان ننموده کس دلجوئی بابش

نشان تیر شد چون قد دلجوی علی اکبر

سرعریان پریشان گیسو از بیرون

چو زینب غرقه در خون دید گیسوی علی اکبر

قران مهر و مه شد در دم مردن

حسین بنهاد روی خویش بر روی علی اکبر

چو فردای قیامت هر غلامی هست با مولا

صفا همراه گریان میرود سوی علی اکبر

 

18

سپند کرد فلک اختران به مجمر مهر

بعارضش چو نظر کرد خال هندو را

که ناگهان زکمین منقذ لعین آمد

گرفته بود بکف تیغ آتشین خورا

نمود جلوه چو محراب کوفه، کرب بلا

خودش چوزادة ملجم علی شمرد او را

چو فرق شیرخدا ضرتبی به اکبر زد

نمود غرقه بخون طرة سمن سورا

خسوف کرد مه آسمان ببرج جمال

بسان مهر که بر ابر میکشد رو را

بصورتی که شفق ماه را احاطه کند

گرفت هاله صفت خون هلال ابرو را

غزال چین حرم شد شکار گرگ خطا

چونافه کرد بخون زلف عتبرین مو را

به بست بر رخش آبفرات و از خونش

گشود نهر چو شط فرات هر سو را

ضعیف گشت دل و رفت قوت جانش

فکند گردن اسب عقاب بازو را

که ای براق وفادار وقت معراج است

بسوی عرش چو رفرف بکن تک پورا

مرا به مسجد اقصی و قرب حق برسان

جدا مساز ز وصل خدا خدا جو را

شهی که خاک درش قاب قوس اوادنی است

کنم مقام خود احمد مثال انکو را

بهر طرف که نگه میکنم جز او نبود

نموده ورد زبان اینما تو لورا

بیاد قامت سروش مدام قمری دل

کشید نغمة یاهو و بانگ کوکورا

که بلکه بار دگر بنگرم بروی پدر

دمی نظر کنم آن سروقد و دلجو را

شود قتیل ره حق هر آنکه روز الست

بحق کعبه بلی حق دیده قالو را

بحال مادر زارم ترحمی بشتاب

بکف گرفته زنان بر دعا دو گیسو را

شها بعین عنایت بدیده جودی

شفا به بخش فدا آندو چشم جادو را

 

19

سرو قدّى ز حرم با دل سوزان مى‏رفت

پیش چشمان پدر «وَه» چه خرامان مى‏رفت

مأذنه کرببلا بود و اذان سر مى‏داد

بر لبش نغمه تکبیر و به میدان مى‏رفت

بر فراز سرِ سرو قد او قرآن بود

زیر قرآن ز چه رو پاره قرآن مى‏رفت

زینب اسپند به کف داشت و دل مى‏سوزاند

یوسف کرببلا جانب کنعان مى‏رفت

اشک مى‏ریخت به پشت سر او آب نبود

به بیابان بلا، جان سلیمان مى‏رفت

دور مى‏شد ز حرم، هر قدمى بر مى‏داشت

گوئیا از تن اهل حرمش جان مى‏رفت

صفحه اول ایثار، چو مى‏خورد ورق

مصحف عشق سوى صفحه پایان مى‏رفت

گیسویش در طیران بود و به دستان نسیم

دست از دل شده با موى پریشان مى‏رفت

پرده از صفحه اسرار عدم بر مى‏داشت

آب مى‏کرد دل شاه و قدم بر مى‏داشت

رفت میدان و دل شاه دگر بار شکست

لحظاتى پس از آن مخزن اسرار شکست

دست بر گردن مرکب سوى بازار آمد

یوسف کرببلا رونق بازار شکست

هرکه با هرچه به کف داشت خریدارش شد

عضو عضو بدن آن بت عیار شکست

نیزه‏ها بهر طواف بدنش صف بستند

بى صف آمد یکى و پهلوى آن یار شکست

نرخ شمشیر چه سنگین و گران بود کزان

باز هم فرق سر حیدر کرار شکست

ناله سرداد و سرآسیمه شه آمد به سرش

دلش از دیدن آن منظره بسیار شکست

پاى بر روى زمین مى‏زد و بابا مى‏گفت

دل خورشید از این واقعه صد بار شکست

یک طرف قطعه‏اى و قطعه دیگر طرفى است

زین مصیبت الف قامت دلدار شکست

بر سر نعش على غصه ز جان سیرش کرد

لرزه  افتاد  به  زانو  و  زمین  گیرش  کرد

 

20

سلام اى، اولین ذبیح الهى

الا اى انعکاس بى گناهى

سلام اى عصمت لا یوصف حق

یگانه مرد توحید صف حق

تو زلفت باد را دیوانه کرده

سر زلف تو را حق شانه کرده

تو سبحان الذى اسرى ضمیرى

تو مرآت خداوند غدیرى

نمى‏دانم کنون اى بى همانند

که دل بر تو ببندم یا خداوند

دهان تو دهان  جبرئیل است

اذان تو اذان جبرئیل است

تو پیغمبرترین حیدر مزاجى

تو دریایى ولى کوثر مزاجى

لب لعلت به گوش حق تعالاست

سر زلفت به دوش حق تعالاست

وضویم دائم از پیراهن تست

که خون عاشقان بر گردن تست

به محشر شادم از این نیک بختى

که تو بر دوش ما بالاى تختى

تو اسماعیل ابراهیم عشقى

تو فصلى تازه در تقویم عشقى

اولسنا على الحق را تو گفتى

تو در ایمان دُر یکدانه سفتى

امامت دُرّ زیبنده به فرقت

نبوت تاج تابنده به فرقت

تو باب رحمةٌ للعالمینى

تو دوم احمد روى زمینى

تو باید جاى پیغمبر بمیرى

تو باید از همه بهتر بمیرى

تو باید رشته تسبیح باشى

تو باید خویش را از هم بپاشى

تو یحیاى تمام کائناتى

تو اسماعیل بام کائناتى

کنون که پاى تو اندر رکاب است

به پشت پاى تو اشک رباب است

تو تصویر وداع کودکانى

کمال الانقطاع کودکانى

تو گه شیر یسار و گه یمینى

تو همرزم یل ام البنینى

ظهور ماه من چون آفتاب است

تویى آن مصطفى که‏بوتراب‏است

تو آن آویخته تیغ جدایى

تو شیر بیشه‏هاى لایزالى

تسلّاى سکینه دیدن تست

امید کوکان بوسیدن تست

ز پیش دیده‏ها اى تو مه نو

چه بابا کش شدى آهسته‏تر رو

ترحم کن کمى وقت وداعت

ببین اهل حرم را در سماعت

تو احساس غریبى در خیامى

«عزیزى» را تو در خیمه دوامى

مباد اى روح این تن بر نگردى

مبادا لیلى من بر نگردى

در آنها که تو را تا خیمه بردند

تنت را مثل تسبیحى شمردند

دل سقّا هم از داغت کباب است

که تشییع پیمبر از ثواب است

 

21

شاه شهید گفتا چو ندید کربلا را

درداکه راز پنهان خواهد شد آشکارا

ای بخت همتی کن تا زود کشته گردد

باشد که باز بینم دیدار آشنارا

اکبر چو شد بمیدان گفتا شه شهیدان

بادوستان مروت با دشمنان مدارا

در کربلای عشقش باید که کشته گردی

گرتو نمی­پسندی تغییر ده قضا را

صبح شهادت آمد مستانرا بگوئید

هات الصبوح و هبّوا یا ایها السکارا

جام می مصیبت از نوجوانی آور

ساقی بشارتی ده پیران پارسا را

اکسیر ماتمش را بر قلب خویشتن زن

کین کیمیای هستی قارون کند گدارا

سرباز در عزایش دلده زدست برگو

دل میرود زدستم صاحبدلان خدارا

 

22

شبه نبی نمود چو آهنگ رزم ساز

بهر مخالفان عراق آن مه حجاز

در گریه شد سکینه و در ناله شدر باب

کلئوم شد بناله و لیلی در اهتزاز

زآن انجمن رسید بانجم غباز غم

زآن دوده رفت بگردون دون نواز

شد از نیاز در بر شاه حجاز گفت

کایآسمان بدرگه قدرت برد نماز

پیوسته باد گلشن چهر تو دل فروز

همواره باد نخل مراد تو سرفراز

مستدعیم زحضرت فیضت که تا دهد

بهر جهاد بد منشانم خط جواز

رخصت گرفت و و کرد وداع از شه حرم

پشت عقاب گرم شد از فر شاهباز

با مادر شکستة خود در وداع گفت

در هجر من مسوز بسودای من بساز

شه از قفای اکبر شیرین مقال خویش

گریان شد و نمود سوی چرخ سرفراز

و آنگه بحالتی که نیارم بیان نمود

روی نیاز کرد بدرگاه بی نیاز

گفتا بر این گروه گواهی که میکنند

آنرا که هست شبه پیمبر زامتیاز

چون میشدیم مایل روی رسول تو

ما چشم اشتیاق بر آن روی کرده باز

یعقوب و ارزین سپس از هجر یوسفم

ابواب خوشدلی برخ خود کنم فراز

برپای شهریار جهان بوسه زن حکیم

تا دست مسئلت نکنی پیش کس دراز

 

23

فلک با این همه جور و جفا و ظلم که داری

تو را نبوده حیا و تو هیچ شرم نداری

چرا که مادر گیتی نزاده چون اکبر

به حسن و قامت و خط مردنش چه سهل شماری

ترا زکشتن اکبر بگو چه سود رسیده

به غیر ینکه دل مادرش تو داغ گذاری

شنیده ی که شود عندلیب عاشق گل

ولیک وقت طراوت شگفتکی و بهاری

نه ینکه چون علی اکبر فسرده و پژمان

فتد زرونق و حسن و شگفت و تاب و قراری

بگوید یکه بدی اول کلام من

بوقت نطق ولی در سکوت مضماری

یا ستاره من زودتر غروب نمودی

بلی که کم شود عمر نجوم صبح وبکاری

خسوف ماه شود در کمال و بدر عزیزا

ولی خسوف تو پیش از کمال شد طاری

دلم ترا وطن و قلب من شده قبرت

تو در ضمیر من از جمله سرو اسراری

وفا و سیرت و صهبائی ینکه جان دهد اکبر

عزیز فاطمه بگرفته اش به سینه و زاری

 

24

گــفــت ای تـــازه جــوان نـوثـمـرم

دیــده بـگــشــا و بـبـین چشم ترم

ای گـــل ســرســبـــد بـــاغ امـــیــد

قــد مـن از غــم داغ تـــو خـمـیـد

خـیــز و بــابــا بــه کـنـارم بـنـشـین

مـاتـمــت کـرده مرا زار و غمین

ای پـسـر رفـتی و خون شد دل من

ســیــل غــم کند ز بن حاصل من

عـلـی ای یـوســف گــل پــیــرهــنم

مـن چـو یـعــقــوب دچـــار مـحنم

ای جوان چشم بره، خواهر توست

مـنـتـظـر، عمه غـم پرور توست

نـوجـوان اکـبـرم ای نـیـک خـصال

ایـکـه بودی به نبی،‌شبه و جمال

هـیـجــده ســالــه مـن خـیز ز جـای

گــرد غــم از رخ بــابــا بـــزدای

عـلی ای کـوکــب تــابـــان ســحـــر

بــود کــوتــاه چــه عـمـر تو پسر

ای دریــغـــا کــه ز بـیـداد زمـــــان

بــاغ امـیـد دلــم گــشــتــه خزان

شـد تـنــت پــاره ز تــیـــغ اعــــــدا

ایــن چـه حـالـسـت فــدایـت جـانا

نــازنـیـن پـیــکـر تـو از چه بخاک

بــیــنـم افـتـاده و لیکن صد چاک

داغ جــانـکـاه تـو پـرسـوخــت مرا

فـاش گـویم که جگر سوخت مرا

روشــنــی بـخـش بـکـاشـانــــه دل

بــی تــو تـاریـک بــود خـانــه دل

حـیـف و صـد حـیـف فتادی تو ز پا

بــعــد تــو خــاک بــفـــرق دنــیـا

تــن مـجــروح تــرا ای پــســــــرم

نـتــوانــم کــه بــرم ســوی حـرم

خــم شــد و چــهــره اکـبـر بـوسـید

گــل پــر پــر شــده اش را بـوئید

بـوســه بـر نعش پسر داد و بگفت

با کسم نیست دگر گفت و شنفـت

هــر زمـان لـب بـگـشایم به سخن

گـویــم ای اکـبـر مـن اکـبـر مـن

گــو «حـیـاتـی»‌ ز مـصیبت لب بند

نــالــه اهــل عــزا گـشـت بـلـنـد

 

25

ما هم فتاده بر خاک با جسم پاره پاره

ای اشک‌ها بریزید از دیده چون ستاره

جز من که همچو خورشید افروختم در این دشت

کی پاره پاره دیده اندام ماهپاره

ما هم فتاده بر خاک دیدم که خصم ناپاک

با تیغ زخم می‌زد بر زخم او دوباره

در پیش چشم دشمن بر زخمت ای گل من

جز اشک نیست مرحم ،جز آه نیست چاره

زد خنده قاتل تو بر اشک دیده من

با آن که خون بر آمد ،از قلب سنگ خاره

وقتی لبت مکیدم، آه از جگر کشیدم

جای نفس برآید، از سینه‌ام شراره

ای جان رفته از دست ،بگشای دیده از هم

جانی بده به بابا ،حتی به یک اشاره

دشمن چنین پسندد، استاده و بخندد

فرزند دیده بندد، بابا کند نظاره

چون ماه نو خمیدم، با چشم خویش دیدم

خورشید غرق خون را، در یک فلک ستاره

دردا که پیش رویم، در باغ آرزویم

افتاد یاس خونین ،با زخم بی‌شماره

جسم عزیز جانم ،چون دامن زره شد

از زخم هر پیاده ،از تیغ هر سواره

افتاده جسم صد چاک، جان حسین برخاک

میثم بر آن تن پاک ،خون گریه کن هماره

 

26

من آن پدرم کز پسرم دست کشیدم

صبحم زستاره سحرم دست کشیدم

شد روز جهان از نظرم تیره تر ازشب

آنجا که زنور بصرم دست کشیدم

دربادیه عشق زطوفان حوادث

من از شجر و از ثمرم دست کشیدم

با خون جگر این گهر افتاد به دستم

وز موج بلا از گهرم دست کشیدم

از داغ ابوالفضل گرفتم به کمر دست

با داغ علی از جگرم دست کشیدم

همراه سفر بود مرا در سفر عشق

افسوس که از هم سفرم دست کشیدم

اثار شهادت به رخش دیدم و مردم

وقتی به به جبین پسرم دست کشیدم                                                          مؤید

27

من اولین مصراع نظم کربلایم

من اولین جانباز دشت نینوایم

نامم علی اکبر و در خلق و منطق

شبه ترین چهره به ختم الانبیائم

من اولین پیمانه نوش جام اشکم

چون رفته تا معراج دل صوت صدایم

من اولین گلواژه شعر حسینم

یا اولین قربانی کوی منایم

من شیر سرخ بیشه های الغدیرم

در خیبر فتح المبین خیبر گشایم

من کربلا را کربلا آباد کردم

در عشق و مستی کربلا بیداد کردم

من با عطش تا اوج آزادی پریدم

عطشان ترین لبهای عالم را بوسیدم

شهدی که من نوشیدم از پیمانه عشق

شیرین تر از آن در همه هستی ندیدم

زینب لبم را بوسه میزد من ز دستش

او دل به من میدادو من دل میبریدم

او دور من می گشت و من هم دور زهرا

من تشنه بر لبهای او او آب دریا

من غنچه تکبیر لبهای حسینم

من یوسف کنعان زیبای حسینم

چون خال سبز هاشمی دارم به صورت

من نکهت شب بوی گلهای حسینم

دارم به چهره نور سبز فاطمیه

من خط و خال روی سیمای حسینم

ای اهل عالم من نوای نینوایم

چون که اذان گوی مصلای حسینم

در خلق و خلق و منطق و خیبر گشائی

گلواژه دست تولای حسینم

چون ذوالفقار حیدری دارم به دستم

در صحنه میدان علی را ناز شستم

من شیر سرخ بیشه های کربلایم

من لافتای حیدر خیبر گشایم

ای اهل عالم من اذان گوی حسینم

چون رفته تا اوج فلک موج صدایم

شمع حیسنی را من که من پروانه بودم

خوشکل ترین پروانه از پروانه هایم

من نسخه پیچ اشک درمانگاه عشقم

من مهر هر نسخه در دارالشفایم

جدم علی حلال کل مشکلات است

من هم علی اکبر مشکل گشایم

ارم مدال فاطمی چون روی سینه

من اشبه الناسم به زهرای مدینه

من روی قلبم عکس آزادی کشیدم

شهد شهادب را به آزادی چشیدم

دل را به دلبر دادم و از دلبرم دل

با عشق از بازار آزادی خریدم

من بلبلی هستم که در گلخانه اشک

شهد گل از لبهای آزادی مکیدم

من جان زینب را به یک لحظه گرفتم

چون خون به پای نخل آزادی چکیدم

زینب صدایم می زدو من می دویدم

تا اینکه در مقتل به دلدارم رسیدم

من کربلا را کربلا آباد کردم

ویرانه کاخ جهل و استبداد کردم

من حجله شادی کنار دجله بستم

گل دسته در گلدسته ها بنیاد کردم

من هم بلال و هم اذان گوی حسینم

در عشقبازی کربلا بیداد کردم

من رهبر یک نسل و فرهنگی جوانم

در نینوا دانشکده ایجاد کردم

من هستیم را در خم یک گوشه دادم

با نخل دین را با خلوصم شاد کردم

بر لوح قلبم رهبر عرفان نوشته

ای عاشقان این کربلا شهر بهشته

من دوره دیده در نظام ذوالفقارم

من غنچه گلهای باغ هشت و چهارم

چون ذوالفقار حیدری دارم به دستم

خیبر گشای دیگری در روزگارم

من اولین جانباز اردوی حسینم

چون انقلاب کربلا را پاسدارم

من زنده کردم نام جدم مرتضی را

من اکبرم یا حیدر دلدل سوارم

هرگز ندارم افتخاری بهتر از این

من حجله بسته در بهار کار زارم

 

28

نوگلا، گردیدنت پرپر بدینسان زود بود

دریم خون خفتنت از جور عدوان زود بود

ای علی ، ای بلبل گلزار باغ مصطفی

این چنین خاموشیت جانا بدوران زود بود

طایر قدس آشیان از تیر صیاد جفا

بی پر و بی بالیت در این بیابان زود بود

همچو مرغ بسملی بینم ترا در خاک و خون

توتیاسان جسمت از سم ستوران زود بود

خاک بر فرق جهان و زندگانی بعد تو

رفتنت زین دار ای سرو خرامان زود بود

خیز ای رعنا جوان بین گشتم از داغ تو

پیرفرقتت از بهر من ای ماه تابان زود بود

بین جوانان بنی هاشم به بالینت غمین

داغت اندر قلب این رعنا جوانان زود بود

با دوصد افغان برم بر خیمه گاه اما فسوس

محنتت بر مادر گیسو پریشان زود بود

اشگ میریزد بصیر از چشم گوید این چنین

ماتم اکبر برای شاه خوبان زود بود

 

29

هر آن مادر اندر دل غم مرگ پسر دارد

زحال ام لیلای جوان مرده خبر دارد

نشاید داغ مرگ نوجوان را بردن از خاطر

خصوص آن مادر در زندگانی یک پسر دارد

اگر نالد زنی از داغ مرگ نوجوان خود

یقین آه جگرسوزش بهر قلبی اثر دارد

میان خاک و خون افتاده جسم اکبر رعنا

نمیدانم چرا لیلی بسر قصد سفر دارد

ندارد قدرت رفتن زخود لیلای افسرده

برای یاریش اکنون بهر سوئی نظر دارد

به دشواری جدا شد از سرنعش علی اکبر

زدرد این مصیبت تا قیامت چشم تر دارد

به هر زحمت جوانش را نموده هجده ساله

بامیدی که در پیری نهال او ثمر دارد

دگر موی سر لیلا سفید از داغ اکبر شد

مدام اندر دلش نفرین بچرخ حیله گر دارد

شد شوریده سر لیلا چومجنون در بیابانها

بسان چشمة زمزم سرشک اندر بصر دارد

شده صبر و شکیبائی ز دست او دگر بیرون

ازین ماتم اخوت را بجنت نوحه گر دارد

 

30

یارب زحالم آگهی کز تن روانم میرود

مانند گل از گلستان اکبر جوانم میرود

یارب گواهی کاین زمان شد جانب میدان روان

شبه رخ ختم رسل سرو روانم میرود

ای شبه خیر المرسلین مهلاً‌ که از داغت یقین

تا آسمان هفتمین آه و فغانم میرود

رفتی تو ای بابا برو ،‌بنگر که از داغت چسان

صبر و قرار و طاقت و تاب و توانم میرود

یارب تو می باشی گواه کاکنون به سوی این سپاه

با سینه پر سوز و آه ،‌آرام جانم میرود

 

31

یک گل ز گلزار حسین در بزم جانان میرود

از بهر جانبازی حق اکبر بمیدان میرود

چون دید بابش بی معین گردیده در آن سرزمین

بهر قتال مشرکین با لعل عطشان میرد

آن سر و قد نوجوان چون شد بسوی دشمنان

بابش بدنبالش روان با چشم گریان میرود

جان پدر بود آن پسر با چهرة همچون قمر

گوئی که در چشم پدر آن جسم چون جان میرود

آن اکبر فرخنده خو، آن گلعذار مشگبو

بر عزم هیجا با عدو چون شیر غرّان میرود

از قبّه کرب و بلا ار آن بود عرش خدا

فریاد آل مصطفی تا عرش رحمان میرود

طوطی بکن ورد زبان بر عارفان حق بخوان

یک گل زگلزار حسین در بزم جانان میرود

 

32

یم فاطمی در سرمدی، گل احمدی، مه هاشمی

ز سرادقات محمدی طلعت ظهور جلاتی

بسما قمر، به نبی ثمر – به فاطمه در ، بعلی گهر

بحسن جگر، بحسین پسر چه نجابتی چه اصالتی

بملک مطاع ، بخدا مطیع ، بمرض شفا  بجزا شفیع

چه مقام بندگیش منیع بچه بندگی و اطاعتی

خم زلف او چه شکن شکن بمثال نقرة خام تن

سپری بکتف و کفن به تن بچه قامتی چه قیامتی

ز جلو نظر سوی قبله گه ، زقفا نظر سوی خیمه گه

که نمود شه بقدش نگه ، بچه حسرتی و چه حالتی

زقفا دوزن شده نوحه گریکی عمه گفت و یکی پسر

که نما بجانب ما نظر باشارتی و نظارتی

 

 

33

هر آن مادر که اندردل غم مرگ پسر دارد

ز حال ام لیلای جوان مرده خبر دارد

نشاید داغ مرگ نوجوان را بردن از خاطر

خصوص آن مادری کاندر زمانه یک پسر دارد

اگر نالد زنی از داغ مرگ نوجوان خود

یقین آه جگر سوزش به هر قلبی اثر دارد

میان خاک و خون افتاده جسم اکبر رعنا

نمیدانم چرا لیلا بسر قصد سفر دارد

به دشواری جدا شد از سر نعش علی اکبر

ز درد و داغ اکبر تا قیامت چشم تر دارد


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها: متن مداحی و نوحه شهادت حضرت علی اکبر (ع)
[ چهارشنبه ۱ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ] [ کلات ]

.: Weblog Themes By kalat :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ جهت معرفی روستای کلات طراحی شده است. نام این روستا در زبان فارسی به صورت Kalat نوشته و خوانده می شود ولی در بین افرادی که به لهجه دشتیاتی تکلم دارند به دلیل تبدیل تمام حروف فتحه دار به کسره به صورت Kelat خوانده می شود.
امکانات وب

دانلود سینه زنی بوشهری روستای کلات (تصویری)

متن نوحه و واحد بوشهری

شروه




در اين وبلاگ
در كل اينترنت

RSS Feed