نويسندگان

روزی یک مرد ثروتمند٬ پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می‌کنند چقدر فقیر هستند. آنها یک روز و شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.

در راه بازگشت و در پایان سفر٬ مرد از پسرش پرسید: «نظرت از مورد مسافرتمان چه بود؟»

پسر پاسخ داد:«عالی بود پدر!»

پدر پرسید:« آیا به زندگی آنها توجه کردی؟»

پسر پاسخ داد:«فکر میکنم!»

پدر پرسید:«چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟»

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:«فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان فانوس‌های تزئینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود میشود اما باغ آنها بی‌انتهاست!»

در پایان حرف‌های پسر٬ زبان مرد بند آمده بود. پسر اضافه کرد:«متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم!»


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها: داستان کوتاه , داستان کوتاه آموزنده
[ سه‌شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٤:۱٢ ‎ق.ظ ] [ کلات ]

.: Weblog Themes By kalat :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ جهت معرفی روستای کلات طراحی شده است. نام این روستا در زبان فارسی به صورت Kalat نوشته و خوانده می شود ولی در بین افرادی که به لهجه دشتیاتی تکلم دارند به دلیل تبدیل تمام حروف فتحه دار به کسره به صورت Kelat خوانده می شود.
امکانات وب

دانلود سینه زنی بوشهری روستای کلات (تصویری)

متن نوحه و واحد بوشهری

شروه




در اين وبلاگ
در كل اينترنت

RSS Feed