نويسندگان
ماه رمضان

یا رب به شهر رمضان
ای کردگار مهربان
یک لحظه دستم را بگیر
یکبار عبد خود بخوان
گرچه نکردم جز جفا
از تو ندیدم جز وفا
راضی نشو باردگر
من جا بمانم ای خدا

موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها: ویژه نامه ماه رمضان , اشعار ماه رمضان
[ شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٧:٠۸ ‎ب.ظ ] [ کلات ]

ارسالی از محسن حیدری‌منش


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها: روستای کلات , بتیه (betieh)
[ شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٢:٤۱ ‎ب.ظ ] [ کلات ]

دروازه‏ های سپهر وا می شوند و زمین، در گلباران مهمانی بزرگ، به سرور و شادمانی می‏‌نشیند و هلهله سر می دهد. در نیمه راه برکت‏‌خیز رمضان، رایحه شکوفه‏‌های یاس است که کوچه‏‌های مدینه را آکنده می‌کند. مالامال از بوی حسن علوی و در شکوه بارانی اش آسمان دف می زند. در دهه پایانی است که هر کس که بخواهد می‌تواند سیل عظیم فرشتگان را در جوشن احساس کند و بندگی و عبودیت مخلصانه علی را به تماشا بنشیند. اینجاست که دعای مجیر را برای رهایی از آتش دوزخ مسلمانان با اخلاص سر می‌دهند و پروردگارشان را عاجزانه صدا می‌زنند. این روزهاست که خدا بندگانش را برای مهمانی بزرگ فراخوانده است.


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها: ویژه نامه ماه رمضان , متن ادبی زیبا , متن ادبی ماه رمضان
[ شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٢:۳۱ ‎ق.ظ ] [ کلات ]

میگویند حدود ٧٠٠ سال پیش، در اصفهان مسجدی میساختند.

روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری ها را انجام میدادند.

پیرزنی از آنجا رد میشد وقتی مسجد را دید به یکی از کارگران گفت: فکر کنم یکی از مناره ها کمی کجه!

کارگرها خندیدند. اما معمار که این حرف را شنید، سریع گفت : چوب بیاورید ! کارگر بیاورید ! چوب را به مناره تکیه بدهید. فشار بدهید. فششششششااااررر...!!!

و مدام از پیرزن میپرسید: مادر، درست شد؟!!

مدتی طول کشید تا پیرزن گفت : بله ! درست شد !!! تشکر کرد و دعایی کرد و رفت...

کارگرها حکمت این کار بیهوده و فشار دادن مناره را پرسیدند ؟!

معمار گفت : اگر این پیرزن، راجع به کج بودن این مناره با دیگران صحبت میکرد و شایعه پا میگرفت، این مناره تا ابد کج میماند و دیگر نمیتوانستیم اثرات منفی این شایعه را پاک کنیم...

این است که من گفتم در همین ابتدا جلوی آن را بگیرم !

 


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها: داستان کوتاه , داستان کوتاه طنز
[ یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۳:۱٤ ‎ب.ظ ] [ کلات ]

داستانهای بحارالانوار (جلد دوم) | محمود ناصری نام کتاب : آموزش ساخت تصاویر متحرک
داستانهای بحارالانوار (جلد دوم) | محمود ناصری نویسنده :
داستانهای بحارالانوار (جلد دوم) | محمود ناصری حجم کتاب : 1300 کیلوبایت
داستانهای بحارالانوار (جلد دوم) | محمود ناصری دسته » آموزش » کتاب الکترونیکی

داستانهای بحارالانوار (جلد دوم) | محمود ناصری قالب کتاب : pdf

داستانهای بحارالانوار (جلد دوم) | محمود ناصری پسورد : kelat

داستانهای بحارالانوار (جلد دوم) | محمود ناصری منبع :  www.kelat.persianblog.ir

 

لینک دانلود از مدیافایر


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها: مطالب آموزشی
[ جمعه ٢۳ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ] [ کلات ]

اساتید و بزرگان ادبیات فارسی برای اینکه در آینده ای نه چندان دور، بعضی از ضرب المثل های اصیل ایرانی – به علت وجود بعضی از لغات و اصطلاحات – از بین نروند، تصمیم گرفتند که برخی از این ضرب المثل ها را به گونه زیر بازسازی کنند:خنده

  • بیف استراگانوفه خالته، بخوری پاته نخوری پاته!

  • موش تو سوراخ نمی رفت ساید بای ساید به دمبش می‌بست!

  • آب در “آب سرد کن” و ما تشنه لبان می گردیم!

  • آب که سر بالا میره، قورباغه “هوی متال” میخونه!!!

  • پرادو سواری دولا دولا نمیشه!

  • نابرده رنج گنج میسر نمی شود — مزد آن گرفت جان برادر که کلاه برداری کرد


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها: مطالب طنز

[ جمعه ٢۳ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ] [ کلات ]

ارسال شده توسط: محسن حیدری منش


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها: روستای کلات , تصاویر زیبا از طبیعت , تصاویر زیبا از غروب و ساحل
[ چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٩:٤٥ ‎ب.ظ ] [ کلات ]


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها: مطالب طنز , تصاویر طنز و خنده دار
[ سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٤:٤٠ ‎ب.ظ ] [ کلات ]

گنبدش دارد فرو می ریزد. همین چندسال پیش بود که می خواستند سکویی را برایش بسازند که محقق نشد چرایش را نمی دانم . آن دو ردیف بلوک نشان از همان سکوی نداشته آنست. سکو را نخواستیم به فکر گنبدش باشید. ساختمان قدیمی اش را به خوبی به یادم هست نگذارید مانند گذشته شبیه مخروبه ها باشد... گچ کاری داخلش سیاه رنگ شده و رنگ گنبدش هم که خبر از سر درون می دهد.

بی بیا در روستای کلات

امامزاده بی بی حلیمه خاتون در روستای کلات


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها: روستای کلات , امامزادگان استان بوشهر
[ یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ کلات ]

متاسفانه به دلایل مختلف بنده باید از دنیای وبلاگ و دوستانی که پیدا کردیم خداحافظی کنم . تو این مدت با چندتا وبلاگ خیلی حال کردم که سرآمدش هیرو بود که مهندس صحت اون رو می نویسند البته وبلاگ ای کاش و درگه و .... هم خیلی خیلی جالب بودند .

از دوستانی از قبیل صادق بحرانی و فضل الله که خیلی به من لطف داشتند هم باید قدر دانی ویژه ای کنم چون تو این مسیر خیلی منو راهنمایی کردند و همه و همه ی دوستان از استاد عمویی گرفته تا دانش آموزان کوچکی که ما رو کمک کردند . باید از عمار جون هم عذر خواهی کنم که تنهاش میذارم و تمام زحمات به دوشش می افته و ایشون استاد ما تو وبلاگ نویسی هستند . امیدوارم منو ببخشه.

 امیدوارم دوستان مثل همیشه به فعالیت خود و معرفی بخش های هیرو کوتاهی و اهمال نکنند .       

                                               موفق باشید

 

عباس خدری  


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ پنجشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٢:٥٠ ‎ب.ظ ] [ کلات ]

«مش حسن »مردی به ره دید و گریبانش گرفت

گفت «ای مردک چرا درپای تو شلوار نیست »؟

 

گفت :«شلوارم گرو بردست بقال محل!

ناجوانمرداست این بقال و مردمدار نیست »

 

اشعار طنز علیرضا رضایی (شنگول نامه)

 

گفت :«بیکاری مگرکه اینچنین وارفته ای »؟

گفت که :«دراین زمانه کیست که بیکار نیست »؟!

 

گفت :«بس ژولید ه ای دیوانه را گفتی زکی !»

گفت :«تو آیینه ای در گفته ات انکار نیست »

 

گفت :«داری حرفهای گنده گنده می زنی »!

گفت :«اکنون گنده گویی هم مد بازار نیست »؟!

 

گفت :«شامت نان خالی است و ماست و اشکنه »!

گفت :«زیرا چاکرت مثل تو دولتیار نیست »!

 

گفت :«من بهرچه دایم می خورم مال تورا»؟!

گفت :«چون کوته تراز دیوار من دیوار نیست »!

 

کفت :«برخیز و برو در خانه ات ای نرّه خر »

گفت :«قربان نرّه خررا خانه ای درکارنیست »!!


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها: اشعار طنز فارسی
[ چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٧:٥٩ ‎ب.ظ ] [ کلات ]

دیروز روز عجیبی بود تو خونه نشسته بودم که یکی از دوستام از اهالی خورشهاب اومد پیشم و با زبانی صریح و برنده از درگیری بین روستاشون و بنجو می گفت که به دلیل تاسیس مدرسه ای به جان هم افتاده بودند و اسکله و ....  و چنان با آب و تاب تعریف می کرد که نگو...

بعد از ظهر هم (پسیندی ) هم تو خونه که از دست گرما نمی شد رفت بیرون  نشسته بودم (پا رو یک سوارم کرده بی) دو تا از دوستام از روستای سالم آباد و عامری اومدن و از درگیری های که بین روستاهاشون با کری و بوالخیر بود می گفتن!!! و ککشون هم نمی گزید از این همه ....

و من افسوس فرصت ها و خدماتی که در حال سوختن بود می خوردم که چرا ما اینجوری داریم تو سر هم میزنیم و دوتای دیگه جای دیگه حق ما رو بخورند و آخرش یه نیشخند تلخ بزنند. بزرگترای ما خیلی لجبازن و یه دنده و حرف حرفه خودشونه متاسفانه ما که ده دوازده سال هم مدرسه رفتیم ادعای سواد دار بودن می کنیم (سواد تنها نوشتن و خواندن ملاک نیست)مثل اونا پامونه رو دنده لجبازی گذاشتیم و برنمی داریم و جاده ی جهالت رو کماکان می پیماییم.

خدا کنه زمانی  ما از این بیماری ناآگاهی خلاصی پیدا کنیم تا بتونیم یه خورده عقب موندگیمون رو جبران کنیم!!!!!!!!!!!!!


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ سه‌شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ] [ کلات ]

یه روز،
شهردار یکی از شهرهای دنیا !!! تصمیم میگیره یه برج زیبا تو
شهرشون بسازه. برای
این کار از سرتاسر دنیا از سه مهندس(یه مهندس چینی،
یه مهندس آمریکایی و یه
ایرانی) میخواد که بیان تا در مورد ساخت برج
باهاشون صحبت کنه.

 

مهندس چینی میگه من این برج رو برات میسازم ولی قیمتش میشه 3
میلیون دلار.
یک میلیون هزینه کارگر و تجهیزات، 1.5 میلیون هزینه مواد اولیه و
500 هزار
هم دستمزد خودم.
... ... شهردار با
مهندس آمریکایی صبحت میکنه. مهندس
آمریکایی میگه ساخت برج 5 میلیون هزینه داره؛
2 میلیون کارگر و تجهیزات،
دومیلیون مواد اولیه و 1 میلیون هم خودم
میگیرم
شهردار سراغ مهندس ایرانی میاد. مهندس ایرانی میگه ساخت این
برج 9 میلیون

هزینه
برمیداره!

شهردار با تعجب میپرسه،
چطور ممکنه 9 میلیون هزینه داشته باشه؟ مهندس

ایرانی میگه، 3 میلیون خودت برمیداری، 3 میلیون من برمیدارم، 3 میلیون
هم میدیم به مهندس چینی که برج روبسازه

 

 


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها: داستان کوتاه , داستان کوتاه آموزنده , داستان کوتاه طنز
[ یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٦:٠٢ ‎ب.ظ ] [ کلات ]

جناب آقای درویشی با سلام شما چند نکته را در وبلاگ بندر خورشهاب درج کرده بودید که نیاز هست چند موضوع را خدمتان عرض کنم اول: با توجه به اینکه شما در مرکز بهداشت کار می کنید متأسفانه از آمار جمعیتی روستا بی خبر هستید لذا روستای کلات نصف شما جمعیت دارد نه ربع شما. دوم: آیا به نظر شما توزیع امکانات بر حسب جمعیت کار عادلانه ای است اگر اینگونه درست است پس گلایه شما از امکانات موجود در بندر عامری بی ربط است, آیا روستاهایی با جمعیت کمتر حق برخورداری از امکانات را ندارند شما از کجا میدانید که روستای کلات ده برابر شما در سال 90 بودجه دریافت کرده که مسئولین استان و شهرستان و بخش را متهم به باجگیری می کنید از عمر دهیاری کلات حدود 5 سال میگذرد که تنها دو فاز طرح هادی در آن انجام شده ولی هیچگاه مردم متدین این روستا از کمبود امکانات از مسئولین محترم استان و بخش و شهرستان گلایه نکرده اند چون می دانند دغدغه اصلی فرماندار, بخشدار و استاندار متدین و ولایتمدار رفع محرومیت از چهره روستاهای فاقد امکانات است لذا ما مردم روستای کلات از فرماندار, بخشدار, امام جمعه محترم دلوار و سایر مسئولین که تلاشهای زیادی جهت رفع مشکلات موجود در روستاها را می کنند تشکر می کنیم ...


منبع: وبلاگ دهیاری روستای کلات 


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها: روستای کلات , دهیاری روستای کلات
[ جمعه ٩ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ] [ کلات ]

انچه در همه پدر و مادر ها مشترک است ، این است که مذهب را طوری تعریف می کنند که انگار شیپور را از طرف دیگرش باد می کنند!  توصیه هایی که به نسل جوان می کنند اینطوری است:

درست مثل این است که طبیبی – یه به هر حال ادمی – دائم به کسی که لبش زخم شده یا صورتش جوش زده بگوید که << جوش نزن >> و << زخم نشو >> . و بعد هم بگوید که به طور مثال << زخم شدن دهن فلان بدی را دارد ; جوش صورت فلان قدر بد است !

این اگر چه درست است – اصولا چه تاثیری دارد؟چه می خواهد بشنود و چه نتیجه ای می خواهد بگیرد؟ به جای این صحبت ها باید فهمید چه عواملی باعث شده که این جوشها در زندگی روحی این بچه و این نسل به وجود امده ; ان ریشه ها را باید یافت.

تجربه نشان می دهد که به عنوان اینکه دین فلان چیز را می گوید ، نمی شود حجاب را بر زن تحمیل کرد ، و عبادت را بر پسر تحمیل کرد ، مگر اینکه یک اگاهی انسانی پیدا کند و اینها نماینده یک طرز فکر باشد.

ایا در عوام ما پوشش اسلامی به عنوان یک طرز تفکر خاص است؟ نه ، طرز تفکر خاص نیست ، بلکه به عنوان یک تیپ خاص است ، که در ان مومن دارد ، فاسق دارد ، بداندیش دارد ، خوش اندیش دارد ، خلاصه همه جور ادمی دارد! البته حجاب غیر از چادر است . چادر فرم است.

اصل قضیه این دختری که الان می خواهد پوشش را انتخاب کند ، انگیزه اش چیست؟

معمولا انگیزه این است که << مادرم همینطور بوده ،خاله ام همین طور بوده ، محیطمان همین طور است. >>این یک لباس سنتی است ; نشانه عقب مانده در حال مرگ است.جلویش را هم نمی توان گرفت ; بخواهی ده سال دیگر ادامه بدهی ، بعد از سال یازدهم تمام می شود.رشد و تکاملش به سمت ریختن این حجاب است ، یعنی تکامل جامعه به سمت ترک ان سمبل های سنتی املی.

بنابراین شما طرز فکر بچه ها را عوض کنید ، انها خودشان پوشش را انتخاب خواهند کرد;  شما نمی توانید مدلش را بدوزید و تنش کنید!او خودش انتخاب می کند.شما رابطه عاشقانه بین او و این عالم بر قرار کنید ; او خودش به نماز می ایستد.هی به زور بیدارش نکنید!

شهید دکتر علی شریعتی (ره)


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها: مطالب اجتماعی , کلام بزرگان

[ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ] [ کلات ]


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها: روستای کلات
[ چهارشنبه ٧ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٩:٥۸ ‎ق.ظ ] [ کلات ]

  خنده      خنده     خنده

دانشجوی عزیز

وقتی که شما سر کلاس اس ام اس میفرستی من کاملا متوجه میشم

چون هیچ احمقی به خشتک خودش زل نمیزنه در حالی که لبخند روی لباشه !

دوستدار تو

استاد !

.

.

.


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها: اس ام اس و پیامک طنز

[ سه‌شنبه ٦ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۳:٢٧ ‎ب.ظ ] [ کلات ]

مسدود شد ... !!!


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها: داستان کوتاه , اس ام اس و پیامک طنز , داستان کوتاه طنز , مطالب طنز

[ دوشنبه ٥ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٩:۱٤ ‎ب.ظ ] [ کلات ]

ستاره ها هیچ گاه از خاطر آسمان نمی روند ، بگذار دل من آسمان باشد و یاد تو ستاره
.
.
.

فراموش کردنت کار آسانی است ! کافی است دراز بکشم

چشمهایم را ببندم و نفس نکشم !
.
.
.
مساحت خلوتم را پر کن ، عمودی یا افقی فرقی نمیکند
همین که ضلعی از چهار دیواری ام باشی کافیست …
.
.
.

دریا همیشه از من دلگیر است ، میدانی چرا ؟

چون همیشه بزرگی تو را به رخ او میکشم
.
.
.
چه زیبا حرف میزنی ؟ تو می گویی از زاویه ی من به مسئله نگاه کن !
از زاویه تو … آها دیدم ، از زاویه ی تو چه تنگ است کنار هم نشستن دو ضلع ! من و تو !
.
.
.
دلتنگی عین یه جای شکستگی روی عینک آدمه ، هر جا نگاه می کنی می بینیش !
.
.
.
این روزها زیادی ساکت شده ام

حرف هایم نمی دانم چرا به جای گلو ، از چشم هایم بیرون می آیند
.
.
.
خیالت همه جا با من است ، اما دلم گرمای بودنت را میخواهد نه سردی خیالت را
.
.
.
کفش هم اگر تنگ باشد زخم میکند ، وای به حال دل من از دوری تو
.
.
.
هرکس جای من بود ، می برید ، اما من هنوز می دوزم ، چشم امید به راه
.
.
.
تو می دانی چرا هرچه این نگاه می بارد ،این بغض سبک نمی شود ؟!
چقدر گفتم این همه بی نشان شدن دلتنگ ترم می کند؟
چقدر گفتم اینهمه زمزمه نبودن بی تاب ترم می کند؟
من گفتم اما تو باور نکردی
دلتنگ تر شدم …
بی تاب تر شدم …
باور کن
.
.
.
هی فلانی
زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده وکوچک
آن هم از دست عزیزی که تو دنیارا
جز برای او وجز با او نمیخواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد
.
.
.
گاهی با یک قطره ، لیوانی لبریز می شود
گاهی با یک کلام ، قلبی آسوده و آرام می گردد
گاهی با یک کلمه ، یک انسان نابود می شود
گاهی با یک بی مهری ، دلی می شکند
.
.
.
بیش ترین عشق جهان را به سوی تو می آورم
از معبر فریادها و حماسه ها
چرا که هیچ چیز در کنار من
از تو عظیم تر نبوده است
که قلبت
چون پروانه ای ظریف و کوچک و عاشق است
.
.
.
چه زیبا گفتم دوستت دارم
چه صادقانه پذیرفتی
چه فریبنده آغوشم برایت باز شد
چه ابلهانه با تو خوش بودم
چه کودکانه  همه چیزم شدی
چه زود به خاطره یک کلمه مرا ترک کردی
چه ناجوانمردانه  نیازمندت شدم
چه حقیرانه واژه غریبه خداحافظی به من آمد
چه بیرحمانه من سوختم
.
.
.
جایی هست که دیگه کم میاری
از اومدن ها , رفتن ها , شکستن ها . .. .
جایی که فقط میخوای یکی باشه ، یکی بمونه نره
واسه همیشه کنارت باشه
من الان اونجام
تو کجایی ؟


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها: اس ام اس و پیامک عاشقانه
[ دوشنبه ٥ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ] [ کلات ]

دزد کلوچه ها

شبی در فرودگاه، زنی منتظر پرواز بود و هنوز چندین ساعت به پروازش مانده بود. او برای گذران وقت به کتابفروشی فرودگاه رفت و کتابی گرفت و سپس، پاکتی کلوچه خرید و در گوشه ای از فرودگاه نشست.

قضاوت سوتفاهم حقیقت بدبینی او غرق مطالعه ی کتاب بود که متوجه مرد کنار دستی اش شد که بی هیچ شرم و حیایی، یکی دو تا از کلوچه های پاکت را برداشت و شروع به خوردن کرد. زن برای جلوگیری از بروز ناراحتی، مسئله را نادیده گرفت. زن به مطالعه ی کتاب و خوردن هر از گاهی کلوچه ادامه داد و به ساعتش نگاه کرد. در همین حال دزد بی چشم و روی کلوچه؛ پاکت او را خالی کرد. زن با گذشت لحظه به لحظه، بیش از پیش خشمگین می شد. او پیش خود اندیشید: اگر من آدم خوبی نبودم، بی هیچ شک و تردیدی چشمش را کبود کرده بودم!


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها: داستان کوتاه , داستان کوتاه طنز

[ یکشنبه ٤ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٦:۱۱ ‎ب.ظ ] [ کلات ]

یک بنده خدایی، کنار اقیانوس قدم میزد و زیر لب، دعایی را هم زمزمه میکرد. نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردی و ساحل طلایى انداخت و گفت :
- خدایا ! میشود تنها آرزوى مرا بر آورده کنى ؟
ناگاه، ابرى سیاه، آسمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هیاهوى رعد و برق، صدایى از عرش اعلى بگوش رسید که میگفت :
- چه آرزویى دارى اى بنده ى محبوب من ؟
مرد، سرش را به آسمان بلند کرد و ترسان و لرزان گفت :
- اى خداى کریم ! از تو مى خواهم جاده اى بین کالیفرنیا و هاوایی بسازى تا هر وقت دلم خواست در این جاده رانندگى کنم !
از جانب خداى متعال ندا آمد که :
- اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسیار دوست میدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده کنم، اما، هیچ میدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هیچ میدانى که باید فرمان دهم تا فرشتگانم روى اقیانوس آرام را آسفالت کنند ؟ هیچ میدانى چقدر آهن و سیمان و فولاد باید مصرف شود ؟ من همه ى اینها را مى توانم انجام بدهم، اما، آیا نمى توانى آرزوى دیگرى بکنى ؟
مرد، مدتى به فکر فرو رفت، آنگاه گفت :
- اى خداى من! من از کار زنان سر در نمى آورم ! میشود به من بفهمانى که زنان چرا می گریند؟ میشود به من بفهمانى احساس درونى شان چیست ؟ اصلا میشود به من یاد بدهى که چگونه مى توان زنان را خوشحال کرد؟
صدایی از جانب باریتعالى آمد که : اى بنده من ! آن جاده اى را که خواسته اى، دو بانده باشد یا چهار بانده ؟


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها: داستان کوتاه , داستان کوتاه طنز
[ شنبه ۳ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۳:٥٩ ‎ب.ظ ] [ کلات ]

 

شعری برای اعیاد شعبانیه

ایام  نشاط  و شور  امت   آمد             هنگام سرور و اخذ حاجت آمد                             

روز  سه  و  چهار  و   پنج   شعبان       از جانب حق سه پیک  رحمت  آمد  

میلاد حسین است و اباالفضل و علی    یعنی  که  سه   منشا سعادت   آمد               

آن ماه که ماه حاجتش می خوانند          مابین   دو  خورشید   امامت   آمد

نور   ابدی   و  ازلی   می آید                  بر  عالم  ایجا د ولی  می آید                            


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها: ویژه نامه اعیاد شعبانیه
[ شنبه ۳ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٧:٠٩ ‎ق.ظ ] [ کلات ]


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها: تصاویر سیاسی , مطالب سیاسی
[ شنبه ۳ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٦:٥٩ ‎ق.ظ ] [ کلات ]

یک دختر بچه در حال گرم کردن پاهای خود با اگزوز ماشین است.

 

 

 

اغلب جاهای ایران داره تو زمستون خدا برف میاد ، ما تو فکر برف بازیش هستیم
غافل از اینکه یکی باید با آب یخ ظرف‌ها رو بشوره
 
گر دست فتاده ای گرفتی مردی
 

 


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها: تصاویر غم انگیز , مطالب اجتماعی
[ جمعه ٢ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ] [ کلات ]

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی

دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد ...

(ادامه مطلب رو از دست ندید)


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها: داستان کوتاه , داستان کوتاه آموزنده

[ پنجشنبه ۱ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٢:٠٦ ‎ب.ظ ] [ کلات ]

.: Weblog Themes By kalat :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ جهت معرفی روستای کلات طراحی شده است. نام این روستا در زبان فارسی به صورت Kalat نوشته و خوانده می شود ولی در بین افرادی که به لهجه دشتیاتی تکلم دارند به دلیل تبدیل تمام حروف فتحه دار به کسره به صورت Kelat خوانده می شود.
امکانات وب

دانلود سینه زنی بوشهری روستای کلات (تصویری)

متن نوحه و واحد بوشهری

شروه




در اين وبلاگ
در كل اينترنت

RSS Feed